جلسه اول سلسله گفتارهای ” نجوای آزادی “

جلسه اول سلسله گفتارهای ” نجوای آزادی ”

پروفسور مجتبی صدریا

گفتارهایی پراکنده به مناسبت بیستمین سال درگذشت Gilles Deleuze

(گفتار اول):

آزادی، سلام به سیاست

آزادی، خداحافظ سیاست

فرانسوی ها در ماه ژوئیه، رخ دادهای مهم سیاسی ای دارند. در حد اطلاعات عمومی، خیلی ها 14 ژوئیه را تاریخ انقلاب کبیر فرانسه می دانند. این، 14 ژوئیه سال 1789 است. انقلاب دیگر ژوئیه که با عنوانِ” انقلاب ژوئیه ” است، در سال 1830 اتفاق افتاد و منجر به سرنگونی حکومت شارلِ دهم شد. عین این تکرار در فرانسه، تابلوی نقاشی مشهوری وجود دارد که خیلی ها آن را سمبل انقلاب فرانسه می دانند. خدای نیمه عریان و پابرهنه آزادی، پرچم به دست، گام بر اجساد شهدای انقلاب، مردم را به پیشروی به سوی آزادی دعوت می کند. این خدای آزادی فرانسوی ها با چهره زیبا زن نیمه عریان، اثر

Eugene Delacroix است که در حقیقت متعلق به انقلاب ژوئیه 1830 می باشد. ولی شاید برای خیلی ها در سراسر کره زمین، نماد انقلاب کبیر 1789 فرانسه است. شاید هیچ نمادی بهتر از این بیانگر بعد سیاسی رابطه با قدرت آزادی نباشد. بعد سیاسی در رابطه با قدرتی که خشونت، قهرمانی ، شهادت، جسارت، همه را در صحنه جامعه مجاز تبلیغ می کنند. در اینجا، ماجرا، ماجرای” فریاد آزادی” است. فریاد آزادی ای که باید به دست آید. ازمفهوم آزادی در بستر انقلاب و آزادی ای که از طریق این انقلاب، مسیرهای اندیشه ای، قانونی، اصولی،آشکار و علنی پیموده است و تا 200 سال بعد از آن، مفهوم درونی شده

آزادی، در زندگی انسان ها گام های عظیمی طی شده است.

آیا می توان عاشق شد، اگر آزاد نباشیم؟

آیا می توان هر خواست مسجل و قوی ای داشت، اگر آزاد نباشیم؟

آیا می توان برنامه رشد و شکوفایی فردی، خانوادگی، واجتماعی مان را متصور شویم، اگر خویشتن خود را آزاد ندانیم؟

این سلسله گفتارهای ما، کوششی شاید نامنسجم ولی در کمال جدّیت برای بررسی این دو لحظه شکل گیریِ آزادی در حیطه اندیشه اروپایی است. به هیچ وجه باوری بر اینکه مفهوم آزادی، ویژه بستر فرهنگ های اروپایی باشد،نیست و برعکس اگر مطالعات تطبیقی- فرهنگی را انجام دهیم متحیر خواهیم شد که در طول زمان و فرهنگ های متفاوت، این مفهوم چه جایگاه والایی دارد. در این سلسله گفتارها محدود کردنمان به بستر فرهنگ های اروپایی، دقیقا به منظور دسترسی به حداقل انجامِ یک حیطه تمدنی، پیرامون تحولات این مفهوم است.

باشد که عزیزانی دیگر آن را در بسترهای فرهنگی دیگری بررسی نمایند.

آزادی را چگونه تعریف می کنند؟

متفکرین متفاوت و متعددی سعی در تعریف کردن آزادی کرده اند. تعاریفی که شاید بتوان گفت بیشترین جایگاه را به مفهوم آزادی، در اندیشه اروپایی داده است. شاهد این جایگاه بزرگِ آزادی در اندیشه اروپایی را وجود لااقل 200 تعریف از آزادی بین اندیشمندان اروپایی، می توان دید.

جالب اینجاست که با چنین جایگاه عظیمی در اندیشه اروپایی کماکان مفهوم آزادی، مفهومی لغزنده و مورد اختلاف است. برخی کوشیده اند که مجموعه تعاریف آزادی را در دو گروه: تعریف منفی و مثبت آزادی، رده بندی کنند.

Isaiah Berlin* در مقاله معروف ” دو مفهوم آزادی ” در سال 1958 ، به این تفاوت محبوبیت بخشید ولی می دانیم که قبل از برلین هم، Martin Heidegger در سال 1930 و Erich Fromm در سال 1941 بین تعداد زیادی دیگر از اندیشمندان، قبل از برلین این تقسیم بندی آزادی مثبت با منفی را انجام گرفته بود. از نکات جالب تعریف برلین این است که او مصرانه تاکید می کند که نگرش وی به تعاریف مثبت ومنفی آزادی بر پایه تاکیدJohn Locke و Adam Smith بر مفهوم منفی آزادی است.

برلین می گوید هر وقت اندیشمندان کلاسیک سیاسیِ انگلیسی، صحبت از آزادی می کنند، هدفشان همانا مفهوم منفی آزادی است.

وحال، مفهوم منفی آزادی چیست؟

برلین می گوید که وجود انسان حق دارد، آنچه را که می خواهد، باشد و آنچه را که می خواهد انجام بدهد، بدون مداخله دیگران انجام دهد.

نفی مداخله دیگران در تعریف آنچه که هستیم و یا آنچه که می خواهیم انجام دهیم، معنای منفی آزادیست. این معنای منفی یک فضای ویژه ایی از زیست، تفکر، تصور برای وجود انسان قائل است که مداخله دیگران در این فضا را درست، جایز وسالم نمی داند. مشخص است که هدف از تعریف آزادی منفی، امکان دادن به یک “وجود” و آزادانه تعریف کردن اهداف و روش هایی است که آن وجود انسان می خواهد به آن برسد.

*Isaiah Berlin(1984).Four Essays on Liberty, GB , Oxford University Press

آزادانه تعریف کردن اهداف و روش هایی که مربوط به اوست و به این علت دیگران حق مداخله ندارند. می دانیم که وجود انسان اهداف متنوع و مختلفی دارد. می دانیم که راه های رسیدن به این اهداف برای هر انسانی متفاوت است و باز می دانیم که هر انسانی در هر مقطع زندگی اش و راه های رسیدن به آن ها، قادر به تعیین سلسله مراتب است و لااقل حق تعیین سلسله مراتب را دارد.

امر آزادی به معنای امکان انتخاب اولویت های زندگی است.

به این دلیل وقتی می گوییم که “دلم می خواهد” که….

تمام تبار آزادی منفی را مستتر کرده ایم.

“دلم می خواهد” که شامل حق انتخاب گزیدن بین تمام اهداف متفاوتی است که دیگران را به این باور می رساند که، ما، می توانیم آن انتخاب ها را داشته باشیم. به عنوان مثال اگر من دلم بین گزینه هایA,B,C,D گزینه C را بخواهد و همه معتقد باشند که گزینهB برای من بهتر است، در تعریف معنای آزادی، همه در خطا هستند. خود مختاری من در تعیین اهداف و شیوه رسیدن به آنها،هسته مرکزی آزادی من است. به این ترتیب، آزادی منفی عبارت است از:

انسان، آن فضایی که جایز است برای خویشتن، مربوط به خویشتن،و هر گزینه ایی را که مایل است انتخاب کند بدون اینکه دیگران مداخله کنند. مداخله دیگران می تواند آگاهانه یا ناخودآگاه باشد. مهم این است که این مداخله به نحوی از انحا، اقدامی محدود گرایانه است.

آزادی منفی این محدودیت را نفی می کند، نمی پذیرد و مجاز نمی داند. در این گزینهَ فرد، در رابطه با هدف و وسیله، حق اشتباه کردن، یک حق اساسی است. هر انسانی بدون مداخله دیگران در تعریف منفی آزادی در حیطه کنش خویشتن خود، حق اشتباه کردن دارد.  ا

داعش: انحرافی در اسلام؟

مجموعه ای از گفتمان های سیاسی- اجتماعی- مطبوعاتی پدیده داعش را، یا به مثابه ذات کنونی مسلمانان ارائه می دهد یا به مثابه انحرافی در اسلام و یا بطور وسیع تری نماد یک جریان واگرا، عقب گرا، سنّت گرا، می نمایاند. در یک تحلیل تجریدی، تک تک این صفاتی که در قبال داعش بکار می برند، قابل بررسی و ارزیابی است ولی پدیده های اجتماعی در بستر زمان- مکان معنی پیدا می کنند.

لحظه ایی داعش را رها کنیم

“خشونت عریان سرمایه داری معاصر”

لحظه ایی بستر وسیع تر جهانی در این دهه دوم قرن 21، که داعش در آن شکل گرفته است را نظاره کنیم. اگر خشونت را تنها در ابعاد فیزیکی آن، مد نظر قرار ندهیم، اگر خشونت را پدیده جامع تری در ابعاد روانی، کلامی، و فیزیکی در نظر بگیریم، این خشونت قبل از هر حیطه ای در شرایط مساعد، اگر نگوییم مطلق، لااقل بسیار قوی برای سرمایه کنونی در سطح جهانی شکل گرفته است.

در مناسباتی کهAdam Smith در رابطه با سرمایه و نیروی کار مطرح می کرد تعادلی نسبی را در نظر می گرفت که در آن سرمایه و در نتیجه سرمایه دار ارزش مشخصی برای نیروی کار قائل بودند. از زمانAdam Smith تا Keynes مدام آن تعادل نسبی بین سرمایه و نیروی کار بعنوان یک ضرورت اجتماعی مطرح بوده است.

رخدادی که با تاچریسم وریگانیسم آغاز شد که با اصطلاحات نئولیبرالیسم و نئوکینزائیسم بعدها مشخص تر گردید کماکان منطقی قدرتمند در متحول کردن جایگاه سرمایه و نیروی کار در جامعه جهانی است. مضمون اصلی این تحول، بهره گیری از اقدامات به شدت خشونت آمیز ولی نه اجبارا فیزیکی علیه نیروی کار و توجیه کردن روندهای توان زُدایی نیروی کار از بافت اجتماعی در صحنه هر جامعه و کلیت جهان است. به نحوی از انحا، این رده منطق کنش گر در درون سرمایه دیگر هیچ ضرورتی به تعادل حتی نسبی، بین سرمایه و نیروی کار نمی بیند. مفاهیمی که به کار برده می شوند” ضد عفونی ” شده اند.

وقتی مسئولان مدیریت سرمایه در یک اقدام اداری سی هزار کارگر و کارمند را از کار، درآمد، هویت محروم می کنند، مفهوم بکار برده شده “تعدیل نیروی کار است”. پشت این مفهوم هیچ کس، هیچ مسئولیتی در قبال آن هزاران خانواده و فرد ندارد و ثمرۀ کنش تاچریسم و ریگانیسم و نئولیبرالیسم این بوده است که شرایط اشتغال آن دهها هزار نفری که با یک تصمیم اداری از کار برکنار می شوند طوری است که امکان و ابزار مصاحبه با سرمایه را دیگر ندارند زیرا دیگر اتحادیه های کارگری در ابعاد واقعی شان وجود ندارند و مخدوش شدن مرز سیاست و اقتصاد باعث نشده است که فرای سکوت های مصلحتی موسسات سیاسی جامعه، در عمل جزء منافع سرمایه را حمایت نکنند.

اگر این واقعیت در کشورهای سرمایه داری پیشرفته اتفاق افتاده باشد، در همین دو- سه دهۀ اخیر، نهادهای سیاسی کشورهای صنعتی پیشرفته کنشی را در صحنه جهانی سامان می دهند که با شدت بیشتری، آنچه که در جامعۀ خود انجام می دهد را، اعمال و تحمیل می کنند. نمادهای متفاوتی از این کنش را می توان مورد بررسی قرار داد. شاید شنیع ترین آن پایگاه نظامی ایالات متحده در گوآنتانامو و رفتار مشروعیت یافته ضد حقوق بشر با تعریف کردن غیر زندانی و دشمن باشد، کسانیکه در این پایگاه در 10-15 سال گذشته زندانی بوده اند. گوآنتانامو، بخش مرئی کوه یخ است. گفتمان Dick Cheny در ارتباط با ضرورت شکنجه و مجاز بودن اِعمال هر گونه خشونت در قبال دشمن، آشکارترین حلقه استدلالی است که کنش آن منجر به شکل گیری بازداشت کادری مخفی در شوروی سابق که مستقل شده اند وبه غرب پیوسته اند، می شود.

اگر بخواهیم خلاصه کنیم:

تحولی چند جانبه در اقتدار فزون یافته سرمایه در کشورهای پیشرفته صنعتی، حمایت نهادهای سیاسی این کشورها بطور یک جانبه از سرمایه و کنش همین نهادهای سیاسی در صحنه جهانی به منظور تحمیل همان مطلقیت سرمایه( جایگاه سرمایه) رخ داده است.

در کشورهای در حال رشد که این سرمایه به آنجا منتقل می گردد که، توجیهات فکری، ایدئولوژیک، مطبوعاتی و غیره را به یک ضرورت اساسی قدرتمند تر کردن سرمایه تبدیل کرده است. این مکانیزم جهانی، آنتن های تبلیغاتی خود را داراست، شبکه های عضو گیری خود را داراست، که امکانات مالی وسیعی را به کار می برد و در صورت ضرورت، عریان ترین و شدیدترین خشونت فیزیکی را بصورت حمله- تخریب اعمال می کند. حد و مرزی قائل نیست، روند تصمیم گیری هایش آشکار نیستند و مدعی یک مشروعیت مطلق است. به زیرکانه ترین شکل، فضاهای مجازی را پر می کند و هسته مرکزی گفتمانشان، کنش نجات بخش است.

مرکزی را در جایی از جهان تصور کنیم عمدتا با درآمد نفتی، سیاستی که توسط یک ائتلاف فکری – مدیریتی جهان شکل گرفته است. جوانانی را جذب کرده و آنان را دعوت به بریدن از تمامی پیوندهای عاطفی، خانوادگی و اجتماعی شان می کند و با ترویج و تبلیغ این بُرش از هر پیوند عاطفی، خانوادگی، اجتماعی را، در خدمت “ایده ال” توجیه می کند. مربیان چنین مرکزی، آموزش دیده اند. آنان را می توان کادری ایدئولوژیک- سیاسی تعریف کرد. برخی از این جوانان قبل از اینکه از این روابط خارج شوند، در جوامعی که در آن خشونت اجتماعی سرمایه و تبلیغ فرهنگ پوچ گرایی غیر فلسفی و مصرف گرایی مطلق، حکمفرما بوده است، زندگی می کردند. به تعبیری نه بطور عمیق و به شکلی تحلیلی، ولی ثمرات کنش سرمایه جهانی کنونی را حس کرده و دیده اند. وقتی مبلغین و مروجّین که توسط مدیریت مشترک کارشناسان فنی سرمایه و منابع مالی نفتی، در هر جای دنیا به این جوانان مراجعه می کنند، بطور پارادوکسی هسته مرکزی تبلیغاتشان، انحطاط اجتماعی ناشی از کنش سرمایه کنونی است. به تعبیری، داعش پروران برای جذب داعشیون با منطق کنشی سرمایه کنونی جهان، ثمرات اجتماعی-فرهنگی کنش سرمایه کنونی جهان را افشا می کنند و از این افشا گری نیرویی را جذب می کنند که ندانسته خارج از ابعاد نمادین در همان منطق خشونت مطلق سرمایه جهان، کنش می کند.

” داعش چگونه کنش می کند؟ “

سیستم کنشی داعش، آئینه و متصل به خشونت سرمایه داری معاصر است. بهره گیری داعش از فضای مجازی و وسایل ارتباط جمعی، آنتن هایش در کشورهای مختلف به منظور جذب نیرو و امکانات، مدعی بودن مشروعیت مطلق گفتمانی اش، بهره گیری از امکانات مالی به مثابه انگیزه برانگیز یا امکان آفرین، مستقل تعریف کردن خود از بافت های اجتماعی و میل به تحمیل خود به نگرش این بافت ها، به شدت جنبه های مشترکی با کنش سرمایه معاصر دارد. ظواهر نمادین سنت گرا در کنش داعش نمی تواند این هم ماهیتی اش را در کنش با سرمایه معاصر و نهادهای سیاسی اش مخدوش کند.

جوامعی که تحت خشونت مکمل و موازی داعش و سرمایه جهانی هستند دچار چنان “خونریزی” نیروهای انسانی شان می شوند که التیام و احیاء شان منابع و زمان فراوانی می طلبد.

مسئله داعش مسئله اسلام نیست، بلکه مسئله ایجاد شده توسط سرمایه جهانی معاصر است.

 

Chinese Unresolved Crisis

President Xi Jinping made a very clear and unambiguous statement when he was elected as the Secretary General of the Chinese Communist Party, prior to becoming President of People’s Republic of China: all the three major socio-political diseases of contemporary China are related to the one which involves Communist Party members, namely, corruption.

 

This has been known for a long time. What was new, however, was that the candidate for the highest political position in the country was admitting it as part of his political platform, and underlining the need for fighting corruption within the Communist Party as a condition for the survival of the regime.

 

The Chinese saying that ‘the fish rots from the head’ finds its validity here, with one specificity in the case of corruption: it spreads through the social body much faster than any cancer.The speed of diffusion of corruption can be understood in terms of the fact that since role models operate on a vertical axis, from top to bottom, emulation occurs at a dizzying pace.

 

One would be less worried if the recent major court cases concerning bribery charges by high officials, could be viewed as a sign of resolve by the Party and the State to fight the plague. The arrest and then open court coverage of the Bo Xilai trial last September, and of Liu Tienan this September could be interpreted as meaningful counter-corruption actions. The fact that in 2014 many more trials have happened could encourage such an interpretation. But with all the zealous efforts of Chinese police to arrest corrupt officials, the game seem to be tough, and the play sometimes has the resonance of Beijing Opera .

 

The fact is that many Chinese officials have used their dishonest earnings to obtain residency and citizenship overseas. In the decade between mid-1990 till 2008, 18000 corrupt Communist Party Officials either fled abroad, or went missing. When Mr. Liu was arrested he had many airline tickets, many fake passports, as well as a stash of gold bars, rare jade and diamonds. This explains why Chinese police launched operation “Fox Hunt 2014”, to seize corrupt officials from overseas. The Chinese Ministry of Public Security announced recently that 810 economic crime offenders have been taken back to China from 60 countries since 2008. Insisting that corruption money be deposited in overseas accounts, and passports of other countries form part of the bribe, has become a fundamental character of Communist Officials’ pattern of seeking safe heavens. Though it is not clear whether these moves are genuine acts against corruption or part of a power game among different factions within the Communist Party, the least that should be recognized is the extent of damage of the legitimacy of Communist Party power. In this context, the autonomy seeking movements in Tibet, Xinjiang (Uighur People)on the one hand, and the Democratic social movement in Hong Kong on the other, along with regional and international challenges to China’s ascent are among major indications that the Chinese crisis is not resolved.

 

Of Windows and Mirrors: Reflections on Japan in the International Community

This work is a collection of lectures by twelve ambassadors to Japan on Japan’s perceived posi
tion and role in the international community, each followed by transcripts of discussions between
the ambassador and a group of predominantly Japanese postgraduate students of international
relations, law, economics, history, and comparative culture. The lectures were presented and the
discussions undertaken in English, 19 April to 19 July 2005, at the Korakuen campus of Chuo
University in central Tokyo, as part of the International Policy Studies Forum, organized under the
auspices of the University Graduate School and the Faculty of Policy Studies, Chuo University.

The book is attached below

Windows.Mirrors-libre

زلزله

اون جا همه خانم مهندس صداش می کردن . نپرسیدم رشته تحصیلیش چی بود اما می دونم که مهندسی تو خونش جریان داشت . مهندسی انسانیت . در راه رفتنش ، حرف زدنش و نگاهش قدرتی زیبا بود . چادری بر سر داشت و در زیر آن چادر مانتویی آکنده از گل های ظریف سبز رنگ به چشم می خورد که هماهنگی کامل آن  با روسری و شلوارش ، گویای منش و وقارش بود . به دیواری نیمه ریخته از زلزله تبریز در روستای گونجیک تکیه داده بودم  و به هم همه خانم های روستا که روی صحبتشان خانم مهندس بود می نگریستم . با آرامشی ستودنی حرف هایشان را گوش می داد . دردشان را می فهمید این را در چشمانش می دیدم . تمام قوایش را جمع کرده بود تا با حداقل امکاناتی که در دسترس بود بیشترین آرامش را برای ساکنین این روستا فراهم سازد . دختر بزرگ خانم مهندس در کنارم ایستاد و در گوشم نجوا کنان گفت : آرامشش را می بینی ؟ پشت این نگاه آرام التهابی بزرگ است که شاید در این جا فقط من آن را می فهمم چون شب ها هنگام خواب چشمانش پر از اشک می شود و تمام باری که در طول روز با قدرت بر دوش می کشد را شامگاه روانه چشمانش می سازد تا صبح بعد چشمانش توان نگه داشتن سیل اشک هایش را داشته باشد . هیچ گاه چنین توانی را در خود ندیده ام. درس انسانیتی که این دو زن به من آموختند وصف ناپذیر است . آمیخته شدن با انسان بالاترین تبلور انسانیت بشر است . زخم خورده های زلزله تنها به دنبال تأمین نیازهای مادی روزمره شان نبودند آن ها حتی بیشتر ، گوشی برای شنیدن زخم های عمیقترشان می خواستند زخم هایی عمیق بر روانشان . از این دو زن آموختم که یک کمک انسان دوستانه هم حتی می تواند انسانیت زدا باشد و چقدر پیچیده است این انسانیت . فهمیدم که درد ما ، از دست دادن سر پناه زندگیمان شاید نباشد ؛ کاهش درد ما با تأمین نیازهای اولیه روزمره امان شاید حاصل نشود . فهمیدم انسانیت می تواند در بالاترین کمک های انسان دوستانه بده بستانی شود و در مقابل دیدم که چگونه انسانیت می تواند باز مهندسی شود و چقدر ما محتاج آنیم . ملیحه و ندای عزیزم ممنوم

The logic of more versus better

The latest results of medical implications of including, even partially, GMC into our food chain is certainly alarming. I do not remember with precision how long the arguments against adopting, and integrating this other technological (sic scientific) result into our lives have been going on. For myself almost 25 years have past since my first arguments against GMC. Something deeply wrong seemed to me at different levels. But the one argument which seems today more important to have in mind, was an argument against those friends, and researchers for whom the results would justify the process. And to what results were they referring?

More efficiency, better rationalization, the two major pillars of many technocratic argumentations. Well it seems that we are forced to consider two major issues:

1-    More is not necessarily better

2-    If there is not more, how can we do with less and better

The argument can not be concluded on the basis of principles alone. We need discussing, imagining, and creating much better specific ways of living on the basis of better, and not more. It seems that we are at the beginning of a long path of research, knowledge construction, network building allowing us to move in this direction. Such an undertakings will have specific implications for our individual lives, as well as societal organization.

Consolidating the Margin

Life passes enjoyably and fast.

 

It’s almost ten years since in our meetings with my friend Professor David Ewick, for our enjoyment as well as for preparations for a joint Graduate School seminar, we kept a series of working meeting/discussions on a certain number of subjects, including Orientalism, poetry, the sense of intellectual activities, and processes of knowledge construction. These exchanges were both very enjoyable, and extremely rich.[1]

One of the most interesting topics in those meetings was, since the rise of modernity, considerations in regard to different spaces and patterns of insertion of discourses created by intellectuals within the society.

One the major points made was that the normal pattern of discursive insertion of intellectuals has been, until the last quarter of the twentieth century, towards the people situated at the core of power structures in the society. The result of this was:

· to allow the existing power structure to incorporate some of the arguments of the critical discourse into its own legitimizing argumentation;

· to insert the producers of the critical discourse into the core of the structure, or

· much more seldom, to bring these intellectuals into the center as the new occupiers of the core power structure.

What happened in the last quarter of the twentieth century, a new phenomenon, was that some thinkers refused to address their discourse to core of the power structure, and opted for much more autonomy, at the margins of the society. These people were by no means marginalised or disempowered. They had, at least, as much inbuilt capacities as those who were occupying the core of the system, but did not want to be in the core, nor aim to improve the core power structure. They had opted for the margin as the location for creating, and sharing, their discursive contributions.

Now, ten years later, my friend Daniel is kindly sending me the first draft of his paper in preparation for his PhD dissertation, in which he’s suggesting two types of social movements, one aiming to influence top-down decision making processes and the other in large measure ignoring them. As Daniel is asking me to comment on his paper, and considering my own trajectory of the last ten years, I thought that I will be more comfortable discussing why and how we can grasp the sense of the movements which are consolidating the margin.

 

Ten years ago the idea of the margin, as formulated at the time, was still referring in one way or other to the existing power system structured within the society.

 

Today, the issue of importance of the margin as the site for the production of meaningful discourse and practices related to the ways we live together, continues to be valid, and of greater importance. although it seems that in order for the margin to be better understood we need to consider the following:

Power structures within the society, particularly the alignment of hegemonic powers within the state, seem to be paradoxically poor at the discursive level and very determined in their practical agenda for the entire society.[2]

 

In such circumstances, what critical and creative thinkers used to do was to create a very important, well-articulated and content-wise rich discourse criticizing the wrongdoings of the system, but this does not have the desired effect of bringing changes. The mainstream discourse, by incorporating some arguments of critical thought and practices in a purely cosmetic way, is succeeding in emptying their content. The best case which could be mentioned here is some of the ecological and environmentalist arguments which have been absorbed into the discourse of the state without their core critique even being presented.

 

What seems to be happening is that creative thoughts and social cultural initiatives are being at the same time rich at the level of the content of the discourse and that they are creating as well an imagination at the level of practices they are engendering.

The importance of this new situation is that the existing power structure and the core elements of it are no more the interlocutory of critical imaginative discourses and practices within societies.

Without ignoring the misuse and abuse of collective resources, both material and immaterial, creative thought and practices are using primarily their own resources for generating tangible new social realities.

This is been done at the margin of the societies, which is becoming the location at which societies are living and inventing their best.

 

 

 

[1] There were some common aspects in the situation we had in our life in Japan at the time. Neither David, nor me were in our national community’s ghetto in Tokyo. Neither of us were judgemental towards certain aspects of Japanese society.

 

[2] The best example could be the Bush administration in the United States. It is fascinating to see the poverty of the discourse coming out of the state which accompanied the huge social, political and international agenda that they followed at a practical level.

The same could be said for Reagan administration in US or David Cameron government in the UK and many other examples across the planet.

THE STUDENT WHO BECAME BETTER THAN HIS TEACHER

اگر آرزوی هر استادی دیدن روند رشد دانشجوییست با فرآیند متصور بر این که آن دانشجو می تواند از خود استاد بهتر شود ؛ اکیلا گتو Akila Gothoh  چنین موردی است . او پس از تحصیلات کارشناسی ، کارشناسی ارشد و دکترییش که افتخار داشتم در سمینارهای  من انجام گرفتند روانه Aka Mura در جزیره بزرگ جنوبی ژاپن Kiyushu گردید و در آن جا ، آموخته هایش را در بهترین کیفیت تجربی بروز داد . خوشحالم که مطبوعات ژاپنی این بزرگ مرد نظریه و تجربه را بالاخره کشف کردند  .

(2)今ある現実 別の世界も

2012年04月17日

 
赤村のカフェでワークショップを開く後藤彰さん。原点は、学び対話する学生時代のゼミ風景だ=後藤さん提供

■赤村スローカフェ・クリキンディ店長

現代では、社会格差や環境破壊など、問題が山積している。原発が良い例だが、私たちの「豊か」な暮らしが、こうした問題を起こし続けるシステムに依存していることを、忘れてはいけないだろう。

こういった問題を批判することも大切だが、もう一歩先に進んでいくには、「こたえを生きる」ことが必要だ。僕の現時点でのこたえは「お金ではなく、自然と人とのつながりに大いに頼り、多彩な仲間とコミュニティーをつくり愉快に生きる」ということだ。

この思いの原点は高校生の頃にさかのぼる。制服も校則もない私立の和光高校(東京都)に通った。部活でサッカーに明け暮れたが、一方でオゾン層破壊、酸性雨、森林破壊などの環境問題について、自分で調べて学んだ。例えば、大規模な牧場と安いハンバーガーの肉、熱帯雨林の破壊のつながり。「そんなことをいちいち意識してたら、食べるものがなくなるよ」という友人の言葉に「でも、それが現実じゃないか。そんな現実は受け入れたくない」と憤りを感じたことを鮮明に覚えている。

テレビや新聞を通して、紛争、飢餓、貧困、不正、汚職などが伝わってくる。「何で世の中は、こんな理不尽なことがまかり通っているんだ」というネガティブな感情を抱いていた。

そんな折、「木を植えた男」というアニメーション映画を見た。羊飼いの老人が荒野にドングリをまき、苗木を育て、木を植えていく。ついには荒れ地を豊かな森に変えてしまう物語だ。「人間は破壊の神にもなり得るが、創造の神にもなり得る。尊い存在だ」といった一節があり、強い衝撃を受けた。今思えば「異なる現実を作り出すことは可能」ということを意識した原点だ。

その後、1年の浪人を経て、中央大総合政策学部に入った。モジュタバ・サドリア氏というユニークな教授のもとで社会を批判的に捉え、代替案を考えることを徹底的に学んだ。学部1年から大学院博士課程までの学生が集うゼミでは、「問題意識は何か」「この社会でどう生きたいのか」を常に問われた。社会学や文化人類学、哲学などの学問分野を横断しながら、「開発や発展の前提となっている近代とは」といった問いを文献を読み、議論することで深めた。

理論的な学びの中で、「今ある現実が、たったひとつの現実ではない」「別の世界はあり得る」という強い認識を作ることが出来た。この認識は、今でも僕の土台となっている。

Contemporarily and Giorgio Agamben

現代論

 

夜中に起きたら、インターネットのスピードの遅さにまけず、妻は頑張って新しい韓国のドラマを見ていた。

私たちの関係が始まってから今まで、二人の間で楽しんできたmidnight何々。

その日も、韓国のドラマの後で妻と二人で、“midnightお茶”をした。

 

妻は、友達との会話の中でこの韓国のドラマの存在を知り、見始めた。

そして、実際にそれを見てまたその見たものを会話の中に還元していく。

これはある意味で現代美術経験ではないだろうか。

 

妻は、寝るのが大好きなのにもかかわらず、夜中そのドラマを見るために頑張っている。

それを見て、やはり私の妻は美術傾向な存在であると考え、うれしくなってベットに戻った。

 

私の研究所では、プリンターはキッチンの近くに置いてある。

その日、プリントアウトをしているとき、キッチンから話し声が聞こえてきた。

研究所の所長と2人のアシスタントが一緒に話していたのだ。

3人はとても楽しそうに、そしてその話をするのがとても当たり前のように昨夜のテレビドラマの話をしていた。

 

この2つの経験を通して、いくつかの質問が頭に浮かんだ。

Giorgio Agamben は正しいのではないだろうか。

これは私たちの現代の条件ではないだろうか。

世界中にあふれる文化活動のメインアクターの多くは女性なのではないだろうか。

زیبایی طبیعت را دیده بودم اما بیش از آن بود ؛ بهار را دیده بودم اما این بهار دگر بود .


پس از یک تماس تلفنی ، اولین بار بود که مصطفی را ملاقات می کردم . من بودم واو ، در کنار رودخانه ای مشهور در یک شهر بزرگ اروپایی و یک نیمکت . در آن جا بود که برایش گفتم چرا به نظر من باید به ایران بازگشت . مصطفی شخصیت قویی دارد و ذهنی پویا . خوبی های زندگی را می داند و قدر می شناسد .

بعد از آن روز چندین بار در سال 90 در رخدادهای اجتماعی ملاقات داشتیم . آری او نیز به ایران بازگشته بود . به دعوت مصطفی در تعطیلات نوروز سال 91 به شهر بوشهر رفتم . آپارتمان مجللی بود . دو سه روز اول را در آن گذراندیم . جالب است صحبت از بازگشت به ایران و شهری اروپایی و حال تجربه زیبایی های بهار ایران و بوشهر وروستای مادری مصطفی . باغ های جنگل وار پی در پی خرما مفتون آمیز بودند . چه شکل شکوفا و بخشنده ای دارد این درخت خرما و چه ستون استوار و پایداری است این تنه درخت که ضخم مانند یا همانند پوستی سن گزیده نقش برگ های بریده شده ، لایه لایه بر آن حک شده است .

وارد جاده ای فرعی شدیم . این بار رانندگی بر عهده نوجوانی 16-15 ساله به نام علی بود . چه زیبا رانندگی  می کند . پیش آهنگیش در رد کردن دست اندازها و فهمیدن پیچ های تند جاده ، ماشین پشت سر را نیز از زیبایی های طبیعت بهره مند می ساخت . درایت زیبایی بود . حال مزرعه های وسیع گوجه فرنگی و توت فرنگی از نزدیک شدن به یک روستا خبر می داد . با گردش به چپ جاده ای خاکی در حاشیه یک روستا هویدا شد و سپس بزرگ دربی آهنین گشوده ، منتظر ما  . گفتنی زیاد است . شعفی عظیم در این چند روز تجربه شده اند . روز دوم قرار به پیک نیکی در کوه های نزدیک دریاچه بود . با دو ماشین برای پیک نیک حرکت کردیم . اتوموبیل ما عملاً کمی آهسته رفت تا عظمت طبیعت زیبای اول بهاری برای من و آخر بهاری برای عزیزان منطقه را تجربه کنیم  . پدر مصطفی بر بالای صخره ای مشرف به دریاچه سد ، کمی آن ورتر روی یک تپه تنها نشسته بود . او مردیست روستایی ، با تمام عمق ، وسعت و قدرت کلمه . هر اقدامی که می کند ، هر کلامی که می گوید تمام جوانب را می سنجد و سپس … . در زندگیم زیبایی های فراوانی را دیده ام ولی دیدن انسانی که در زیبایی طبیعت نه هیجان زده ، حیرت آمیز ، بلکه به عنوان بخشی از آن در آن ادغام شده ، آن را می فهمد و زندگی می کند ؛ چنین ندیده بودم  .

با کندترین سرعت راه رفتم تا این زیبایی بهتر در درونم بنشیند . وقتی بالاخره به او رسیدم دیدم ( سکوت ) ؛ یادم رفته بود که پدر مصطفی یک پایش در صانحه های از وسط ساق پا قطع شده . چقدر زیبایی در این مرد نهفته است ! دیدم پروتزش را درآورده است و کفش دیگر پایش را نیز هم . در حال پاک کردن سبزی های وحشی تازه چیده اش از کوه بود ؛ با افکاری بس عمیق که نمی دانم پیرامون پسر ارشد شهید شده اش بود یا نوه کوچک یک سال و نیمه شیرینش ولی عمیق بود . هیچ نگفت هیچ نپرسیدم ولی نمی دانم چرا حس این که خیلی درس یادم داد در من نشست .

ممنونم مصطفی .